دين و حقوق بشر
محمدرضا نيكفر
دين و حقوق بشر
از زماني كه جايز هي صلحِ نوبلِ سالِ ۲۰۰۳ ميلادي به
شيرين عبادي اختصاصيافت و او در اظهارِ نظري به اين مناسبت، اسلام را با حقوقِ بشر سازگار
دانست، بحث در اين باره بالا گرفته است
. هدفِ نوشته ي زير زدودنِ برخيابهامها در بررسيِ گفتمانهاي مربوط به اين موضوع است
. در اين نوشته، كهموضوع اصليِ آن روشِ تحليلِ گزاره ها با نظر به گفتمانِ بسترسازِ آنهاست،
گزاره ي سازگاريِ دين و حقوقِ بشر در سطحِ گفتمانهاي نظري، همگاني و
ايدئولوژيك
–استراتژيك بررسيده شده و برنموده مي شود كه برخوردِ متناسببا هر گزاره اي تابعِ تشخيصِ گفتماني است كه بسترِ آن را تشكيل مي دهد
.موضوعِ سازگاري دين و حقوق بشر به لحاظ نظري
نكته ي نخست در موردِ سازگاري يا ناسازگاريِ دين با حقوقِ بشر اين است كه دينها عمدتًا باستاني اند ،
حقوقِ بشر اما پديده اي است نو كه درست در آنجاي ي رخ نموده وباليده ، كه جاي َ گ هِ گسست از حقوقِ
كهنِ ديني
–عرفي و نحوه ي نگرشِ آن به انسان بوده است. حقوقِ بشر مفهومي است شكل گرفته در عصرِجديد
. پيشينه اي كه در گذشته دارد تا همان حدي است كه شيمي در كيمياگري دارد ، يا اگر بخواهيمگشاده دست باشيم ، مي توانيم بگ وييم تا آن حدي كه فلسفه ي عصرِ جديد ريشه در فلسفه ي سده هاي ميانه
و دورا نِ كهن دارد
. فلسفه ي جديد با گسستهاي انقلابي آغاز شده است . نامهاي فرانسيس بيكن ، رنهدكارت، ديويد هيوم
و ايمانوئل كانت همه يادآو رِ گسستها يي قطعي اند . گسستِ شاخصِ عص رِ جديد ،گسست از عبود يت است، باور به آزاديِ انسان است و تلاشِ انسان است براي اين كه سرفراز باشد و خود
سرنوشتِ خويش را تعيين كند
. دين يعني عبوديت و عبادت . عصرِ جديد گسست از دين است . مشخصه يعمده ي اين گسست اما نه دين ستيزي و دين زدايي، بلكه دستكاري هايي در دين است تا باورهاي دي ني در
كارِ انسا نِ عص رِ جديد بي ساماني پديد نياورند
. دستكاريِ دين هميشه وجود داشته است ، هر سلطاني دين رامتناسب با سلطنتِ خود مي كرده و هر فرقه اي تفسيري از آن به دست مي داده، تا همخوانش كند با
بنيادهاي فك رِ فرقه اي و جريان و الزامهاي رقابت با پيرامونيان
. دستكاريهاي جديد از دستكاري هاي كهن"
صادقانه" ترند: تفسيرِ جديد معمو ً لا با حقِ انساني تفسير مي آغازد و لزومِ تداو مِ من شِ ديني و در نتيجه لزومِهمخوان شد نِ آن با نيازهاي تازه
. دستكاري هاي كهن اين چنين نبودند . مي گفتند اين است و جز ايننيست و هميشه اين گونه ب وده است
. عده اي گردن مي نهادند ، عده اي سركشي مي كردند و عده اي نيزسكوت مي كردند و منتظرِ تغييرِ وضعيت مي ماندند
.بندگي خاستگاهي زميني دارد
. اگر جامعه ي بشري به گونه اي شكل مي گرفت و تكامل مي يافت كهدر آن كسي بنده ي كسي نمي شد، در صورتي كه ديني وجود داشت ، كام ً لا متفاوت با اين شكلهاي
شناخته شده ي آن بود
. آن دي نِ مفروض مشكلي با حقوق بشر — كه فرض مي كنيم انسانهاي از آغاز آزاد۲
نيز مي دانستند چيست
— نداشت ، يا اگر داشت از جنسي ديگر بود ، يعني مشكل جز ايني بود كه بر ماآشناست و در نهايت از آن رو پديد آمده كه حقوقِ بشر مفهومي است با خاستگاهي بيرون از قاموسِ
ديني و بيرون از آن محيطِ سياسي
–اجتماعي و فرهن گي اي كه پذيراي پيدايش و رشدِ عبوديت بوده است .اين غريبگي اي است تا حدِ تقابل، اما نه از نوعِ تقابلِ كيهان شناسيِ جديد با آن كيهان شناسيِ كهني كه هر
چند تقدسي ديني دا شت و در متنهاي كانونيِ ديني بازتاب يافته بود ، اما مي شد آن را فرعي و عارضي
دانست و بطلانِ آن را ضربه اي به دستگاهِ انديشگ يِ ديني تلقي نكرد
. حقو قِ بشر مشكل دارد با اصلِ دين ،كه عبوديت است
. از ديدگا هِ عبودي تِ ذاتي انسان ، اين موجود هيچ حقي ندارد ، نه در براب رِ فرمانروايكيهاني و نه فرمانرواي زميني كه سايه ي اوست، دست كم در آنجايي كه علماي دين تأييدش مي كنند
. ازديدگاهِ عبوديت ، انسان فاق دِ مصونيت است ؛ نه مصوني تِ رواني
–شخصيتي دارد ، نه مصونيتِ جسمي . بايدمعروف را بپذيرد و از م ن َ كر دوري جويد ، وگر نه مجازات مي شود
. در اين حال مجاز نيست اصلِ آزاد يِفردي را در برابرِ فرمانِ دين بگذارد
.موضوعِ حقوقِ بشر ، انسان چونان انسان است
. در اعلاميه ي جهاني حقوق بشر مجموعه اي از آزاديهاتمام افراد بشر آز اد زاده
» : برشمرده شده كه حقِ هر انساني ا ند. ماده ي نخستِ اعلاميه با صراحت مي گويدهر
» : و ماده ي دوم بر اين مبنا قيد مي كند «. مي شوند و از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابر اندكس مي تواند بي هيچ گونه تمايزي ، به ويژه از حيث نژاد ، رنگ، جنس، زبان، دين، عقيده ي سياسي يا هر
عقيده ي ديگر ، و همچنين منشأِ ملي يا اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هر وضعيت ديگر ، از تمام حقوق و
اين بينش با نگرشِ ديني ، خاصه در نوعِ
«. همه ي آزادي هاي ذكرشده در اين اعلاميه بهره مند گرددتوحيدي آن ، ناسازگار است
. دينهاي توحيدي فقط با يكتادانيِ آفريدگار و يكتاپرستي مشخص نمي شوند .مشخصه ي تاريخي و تاريخ سازِ آنها اين بوده است كه پيروانشان فقط خود را برحق دانسته و خارج از
دايره ي آيينِ خويش را گمراهي و تباهي مي دانسته اند
. از منظرِ اين دينها ، در دوره ا ي كه هنوز عصرِ جديدآنها را وادار به همسازي با پيامدهاي ادراكِ آزادي نكرده، نمي توان حكم كرد كه همه ي انسانه ا، با هر
.«
از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابر اند » ، دين و عقيده ايحقوق بشر را اگر نه به انسان چونان انسان ، بلكه به انسانهاي مشخصي برگردانيم كه به عنوا نِ شهروند
تابعِ نظ مِ سياس يِ مش خصي هستند ، به سخني ديگر اگر نه از يك ايده ي انتزاعيِ حق ، بلكه از نظمِ سياسي و
تلاش براي دموكراتيك كردنِ جامعه و سياست عزيمت كنيم ، باز در موردِ برداش تِ دين از حقوقِ بشر به
نتيجه ي مشابهي مي رسيم
. نظمِ سياسي و اجتماعي اي كه دين ارزشهاي خود را در آن متجلي مي بيند ، آنينيست كه بتوان آن را دموكراسي اي دانست كه بودش يابيِ حقوقِ بشر تابعِ بودش يابيِ آن است
.پس ك ً لا مي توان گفت كه دينِ اصيلِ سنتي ، يعني آن دينِ دستكاري نشده توس طِ عصر جديد ، دركي
از حقوق بشر نداشته است ، زيرا حقو قِ بشر با گسست از منشِ عبوديت پا گرفته است ، اما آن دين بر بنيادِ
عبوديت بوده است
. اگر منشِ عبوديت با انقلابهاي فكري و سيا س يِ عصرِ جديد در هم نمي شكست ،هزاران سال هم اگر مي گذاشت در واتيكان يا قم مفهومي به نام حقوقِ بشر زاده نمي شد
.۳
موضوع در سطح گفتار همگاني
پس مي توانيم برنهيم كه دين با حقوقِ بشر سازگار نيست
. اين برنهشت اما فقط آن هنگام درست است كههر دو مفهومِ دين و حقوق ب شر را با محتوايي شفاف و با مرزهايي تيز
–جداگشته از پيرامونشان تعريفكنيم
. اين دو مفهوم در كاربستِ روزمره ي خود چندان شفاف نيستند ، به سيالي تِ تفسيري ميدان مي دهند وتابعِ برداشتهاي مختلف مي شوند
. آنها به اموري انساني ارجاع مي دهند و از اين نظر سيال يتِ تفسيري در بودِآنهاست
. پيش مي آيد كه با تفسيري خاص ، به صورت آگاهانه يا فقط در واكنشِ تجربي و بي هيچمقدمه چينيِ گفتمانيِ مشخصي ، گفته شود
: "دين با حقوق بشر سازگار است ." اين سخن معمو ً لا بيش از آنكه بخواهد مدعيِ ثب تِ واقعيت در گزاره اي آغازگ رِ يك بحثِ نظري باشد ، بيا نِ يك خواست ، آرزو،
انتخاب و سليقه است
. گزارنده با اين گزاره مي گويد ، كه ديني مي خواه د يا ديني را مي پسندد و آنادراكي از دين را درست مي داند كه با حقوقِ بشر سازگار باشد
. گزارنده ممكن است مفهومِ ح قِ بشري رانيز به همين صورتِ ناشفاف در ذهن داشته باشد و تصو ر كند آزادي به عنوانِ مقوله ي بنيادي در ايده ي
حقوق بشر ، سازگاريِ كامل دارد با ارزشهاي ديني ، كه بنا بر برداشتِ وي سمتِ آزادگي را برنموده اند
.گزاره ي
"دين با حقوقِ بشر سازگار است " را در اين مفهومِ آرزويي ، سليقه اي و انتخابيِ آن گزاره ايگفتاري مي ناميم و معناي آن را در گفتارِ جار يِ زيست
–جهاني مي جوييم. شكلِ منفيِ اين گزاره را پيشتردر سط حِ نظري برنهشتيم
. پرسيدني است كه گزاره ي نظري "دين با حقوق بشر سازگار نيست "، آيا بهراستي وازننده ي گزاره ي گفتاري اي است كه مي گويد
"دين با حقوق بشر سازگار است "؟ و نيز اگر درسطحِ نظري كسي برنهد كه
"دين با حقوق بشر سازگار است "، آيا همان چيزي را مي گويد كه گزاره يگفتاريِ نظير آن بيان مي كند؟
گزاره نظري با ادعاي ميان
–نهادي بودن در ميان گذاشته مي شود . گوينده باور دارد كه هر نهادِادراك كننده اي اگر به درستي موضوع را بررسد ، يعني فقط واقعيتها را ببيند ، روشن بينديشد و درست
استدلال كند ، به همان نتيجه ي وي مي رسد؛ از اين رو اين نتيجه تابعِ نهادِ ادراك كننده ي خاصي نيست ، و
به اين اعتبار ميان
–نهادي است . محتواي گزاره ي ميان–نهادي را مي توانيم نتيجه ي بحثي واقع بين و استدلاليتلقي ك نيم ميان انسانهايي كه تواناييِ پيشبر دِ چنين بحثي را دارند
. در جريانِ چنين بحثي طبعًا روا نيست كهكسي بگويد
"اين تفسير من است ، مي خواهيد بپذيريد ، م ي خواهيد نپذيريد "، يا "سليقه ي من اين است "،"
من اين گونه مي پسندم"، "به من الهام مي شود"، "من چيزهايي را مي بينيم، كه شما نمي توانيد ببينيد "، "ايننظرِ من است ، چون من نظركرده هستم
" و حرفهاي ديگري از اين دست . در پهنه ي گفتا رِ روزمره ، آنگاهكه كسي مي گويد
"من اين گونه فكر مي كنم"، چه بسا منظورش اين است كه بحث نكنيد ، مر زِ پذيرشِمن اينجاست و من تمايلي دارم كه انگيزه هاي خود را دارد و با استدلالهاي شما تغييريافتني نيست
. اگرپاي اعتقادي فردي در ميان باشد و از آن اعتقاد زيانِ مشخصي به ما نرسد، پاسخ ما در اين حال مث ً لا اين
مي شود كه
"ما به نظر شما احترام مي گذاريم"، "هر كس حق دارد نظر خود را داشته باشد ". بر همين پايهبايد بر عقيده ي گزارنده ي سازگاريِ دين با حقوق بشر در پهنه ي گفتارِ روزمره احترام گذاشت
. كسي كهچنين مي گويد شايد آرزويي را بيان كند و اين خواست را ، كه اين چنين كنيم ، نه آن چنان كه آن
ديگران مي كنند
.۴
معمو ً لا با مفهومهاي شفاف و زنجيره هاي استدلال يِ مطلو بِ بحثِ نظري با گفتارِ روزمره درگير شدن
بيهوده كاري است ، خاصه در مبحثهايي كه تخصصي نشده اند يا باورِ عمومي نظردهي درباره ي آنها را حقِ
خود مي داند
. گفتارِ روزمره تجويزهاي پزشكيِ خاص خود را دارد . جايي كه سواد و آگاهيِ عمومي درموردِ بهداشت وجود دارد ، اگر پزشك ان به عنوانِ متخصصانِ مفهومها و گزاره هاي پزشكي دخالت كنند و
زبانِ روزمره را نقد كنند ، سخنشان پذيرفته مي شود
. اما اگر مث ً لا پاي رخدادي در تاريخِ دين در ميان باشدو مورخان پا در پهنه ي بحث گذاشته و بگويند واقعيتِ تاريخي جز آن است كه در گزاره هاي اعتقاديِ
ديني در موردِ رخدادهاي گذشته بيان شده است ، نمي توانند انتظار داشته باشند سخنشان هم چ ون سخنانِ
پزشكان در موردِ پيشين پذيرفته شود
. نبايد تعجب كرد ا گ ر بحثي درگيرد و در جريانِ آن كسي گويدذره اي در باورهايش تغيير نمي دهد، حتا اگر حق با مورخان باشد
. در بحثهاي سياسي نيز چنين است .متخصص بايد زبان تخصصي اش را كنار بگذارد و مقصودش را در گفتارِ طبيع يِ روزمره بيان كند
. تقسي مِموضوعهاي سياسي به مبحثهاي تخصصي و سپردنِ آنها به خبرگان خواس تِ دموكراتيكي نيست
.شفافيت يابيِ ادرا كِ سياس يِ عمومي جريانِ پيچيده اي است كه با تزري قِ م ستقيمِ مقوله هاي نظري نمي توان
فرايندِ آن را كوتاه كرد
.زبان استراتژيك ديني
دين همه گير است و مثلِ هر پديده ي همه گيرِ ديگري مقوله هايش در گفتارِ همگاني تعريف مي شوند
—تعريف نه در معناي مرزگذاريِ معرفتي ، بلكه به صور تِ تشخص يابي در كاربرد
. هر مقوله اي دار اي يكطيفِ معنايي است كه در تغيير است و روحِ زمان را منعكس مي كند
. دين اما عالمانِ خود را نيز دارد كهموظف اند مقوله هاي ديني را تعريف كنند يعني بر آنها مرز بگذارند ، مرزهايي كه هر چند متغير هستند ،
اما ابهامهاي آنها از نوعِ ابهامهاي گفتارِ روزمره نيست و سيا ليت و انعطافي هدفمند دار ن د
. زبا نِ تخصصيِديني از نوعِ زبا نِ نظري نيست ، چيزي است در زمره ي گفتارهاي استراتژيك كه هدفي را در نظر دارند و
ابزارهاي آن را فراهم مي كنند و يكي از اين ابزارها خود مي تواند مبهم گويي و ابهام آفريني باشد
. زبا نِعالمانِ ديني زبانِ يك شغل است و آوازه گري هايشان تبليغ براي متاعِ معيني است
. گفتارِ اينان همان گفتا رِروزمره نيست ، اما تواناي يِ منحصر به فردي دارد براي آنكه از را هِ عاميانه شدن ، به گفتا رِ عمومي راه يابد و
به مثابهِ ايدئولوژي، گفتارِ عمومي در موردِ دين را جهت دهد
.مدتي است كه م تخصصا نِ دين در انديشه ي حقو قِ بشر هستند
. در زبانِ استراتژيكِ آن ان هر دوگزاره ي مثبت و منفي درباره ي سازگاري يا ناسازگاريِ دين با حقوقِ بشر تقرير شده است
. سنت گرايانطبعًا بر ناسازگاريِ اين دو تأكيد مي كنند
. محتواي گزاره هاي آنان فرق دارد با آنچه در گفتارِ روزمره يادر بحثِ نظري در اين باره گفته مي شود
. گزاره هاي نظري را نمي توان دربرابر گزاره هاي ايدئولوژيكگذاشت
. اين گزاره هاي نظري اند كه ثابت يا باطل مي شوند. گزاره هاي ايدئولوژيك ميداندار مي شوند ، بهتدريج از ميدان به در مي روند، يا رنگ عوض مي كنند ، محتو ا عوض مي كنند و مي كوشند در صحنه
بمانند
. هيچ گزاره ي ايدئولوژيكي را نمي توان باطل كرد . تنها كا رِ شدني تنگ كردنِ عرصه بر آنهاست تابه دليلِ آگاهيِ انتقاديِ عمومي فرصتِ ميدانداري نداشته باشند
. بسيار پيش مي آيد كه در برابرِ يك۵
گزاره ي ايدئولوژيك يك گزاره ي ايدئولوژيكِ ديگر قرار گيرد
. گزاره اي به صورت منفي و گزاره اي بهصورت مثبت تقرير مي شود
. اينها اما نه نقيض هم، بلكه رقيب هم اند.گزاره هاي ايدئولوژيك چه بسا به صورتِ گزاره هاي نظري معرفي مي شوند و گاه هماني را بيان
مي كنند كه در عرصه ي نظر بيان شدني است
. گزاره ي ناسازگاري دين و حقوق بشر به عنوانِ گزاره اي دينياز اين نوع است
. در اين حال گزارنده صريحًا هويت و واقعيتي تاريخي را بازتاب مي دهد . گزاره يايدئولوژيكِ سازگاري چنين نيست
. اين گزاره معمو ً لا با توسلِ به حقِ تفسير بيان مي شود و بيان كننده يآن روشنفكران د يني انديشي هستند كه بر آنند به بايستگي هاي عص رِ جديد گردن بگذارند
. از حقِ تفسيراما به لحاظِ نظري هيچ حقانيتي در تفسير حاصل نمي شود
.دين مدام موضو عِ تفسير است
. به تعدادِ مؤمنان دين وجود دارد . اشتراك در يك فرهنگِ ديني ، كهقاموس و آداب و رسوم و منشِ اخلاقي و جهان بينيِ خاص خود را دارد ، مجموعه اي را مشخص مي كند
كه به صورتِ طبيعي
–تاريخي شكل مي گيرد. كسي كه در جامعه اي پير وِ ديني خاص متولد شود ، معمو ً لابه كي شِ آن جامعه در مي آيد
. اين وجهِ طبيعيِ آن مجموعه است. قيدِ تاريخي به تبارشناسيِ آن و دور ههايمختلفِ زندگ يِ م جموعه به عنوانِ يك واحد اشاره دارد
. كسي كه با حرارت از يك اعتقادِ ديني دفاعمي كند و پيروي از آن را واجبِ مطلق مي داند، خود به صورتِ اتفاقي بدان باور رسيده است
. ممكن بوددر ميان پيروانِ كيش ديگري متولد شده يا خانواده اش به دياري ديگر كوچ كرده و او در مح يطِ تربيتي
ديگري رشد كرده بود و نيز ممكن بود در زماني ديگر متولد شد ه بود كه در آن حرفها و حديثها از نوعي
ديگر بودند
. اعتقادِ ديني اعتقادِ يك مجموعه ي تاريخي است كه اگر نبود ، آن اعتقادها نيز وجود نداشتند .از اين نظر حكمهاي اعتقادي، از نو عِ گزاره هاي ميان
–نهادي نيستند ، استدلال برنمي دارند و آن جايي كهبا استدلال پا به پيش مي گذارند، از منطق به صورتِ ابزاري براي سخنوري و آوازه گري استفاده مي كنند
.گزاره ي ديني نه ميان
–نهادي، بلكه ميان –گروهي است . هر گروهي با حدي از سختگيريِ تفسيري مشخصمي شود
. هر فرد در جريانِ تربيت ح دِ خود را مي شناسد و درمي يابد تا چه حد قادر است اعتقادِ گروهي رابه صور تِ فردي تفسير كند
. طبعًا جايگاهِ فرد در مراتبِ قدرت تأثير مي گذارد كه اختيا رِ او در اين چهميزان باشد
. تا پيش از عصرِ جديد و ب ر هم خورد نِ ساما نِ باورهاي سنتي ، كسي از حقِ تفسير س خننمي گفت و بر مبناي اين حق خواهان آن نمي شد كه برداشتِ او از دين روا دانسته شود
. روادان يِ تفسيرِفردي دستاور دِ عص رِ جديد است
. در اين عصر دينهاي مختلف به تدريج مي آموزند كه بايد از سختگيريدر تفسير بكاهند
. انسانِ دورا نِ ما در انتخابِ سبك زندگي آزاد است ، از زي رِ فشا رِ فرهن گِ بسته ي گروهيدر آمده و امكانِ مقايسه و گزينش و تلفيق دارد
. اين انسان با درهم آميزيِ باورهاي مختلف ممكن استبه اين نظر رسد كه
"دين با حقوق بشر سازگار است." همچنان كه پيشتر گفتيم او با بيانِ اين نظر آرزوييو خواستي را بيان مي كند و اين را ح قِ خود مي داند كه هم اعتقادِ ديني اش را داشته ب اشد و هم به حقوقِ
بشر ارج نهد
.پيش مي آيد كه بخواهند سخ نِ
"دين با حقوق بشر سازگار است " را به عرصه ي نظر بركشند . بااستفاده از حقِ آزادي در تفسير، برداشتِ خود را از دين عرضه مي كنند ، و به جاي آنكه بگويند اين
برداشت با حقوقِ بشرِ سازگار است ، گزاره اي كلي در موردِ سازگاريِ دين و حقوق بشر به دست
۶
مي دهند
. اگر از آنان انتقاد شود ، در نهايت ممكن است اين پاسخ از آنان شنيده شود كه ماييم كه ذاتِدين را مي شناسيم و تفسيري از آن به دست مي دهيم كه با ذاتش همخوان است
. اين پاسخ ايدئولوژيكاست و فاقدِ ارز شِ نظري است
. تاريخِ دين در برابر ماست و ما دستِ كم مي توانيم خطوطِ اصل يِ هوي تِآن را در دورانِ گروههاي اعتقاديِ بسته و سختگيري در تفسير، يعني پيش از آغازِ عصرِ جديد، در
خطه هاي فرهنگ يِ م ختلف ترسيم كنيم
. در آن دورانِ استوار يِ ه ويت ، دين نقشي محوري در فرهنگدارد
. تاريخِ آن مستقل است و تاريخهاي ديگر ، كه موضوعشان به عنوانِ نمونه هنر يا فلسفه است ، درحاشيه ي اين تاريخ جاري اند
. روشنفكرانِ ديني بسيار مايل اند كه تاريخِ دين را نبينند و همه چيز را بهتفسيرِ امروزيِ خود فروكاهند
. اين تفسيرِ امروزين در باره ي آن دين در استقلالِ تاريخي اش چيزينمي گويد و آنچه مي گويد برگرفته هايي است از ديدگاههاي جديد
. تأثيرِ مثبتِ عصرِ جديد است كه اينگونه تفسيرها را به سمتِ جانبداري از آزادي و حقوقِ بشر مي كشاند
. گزاره اي كه از زبانِ روشنفكرانِديني در مو رد سازگار يِ دين با حقوق مي شنويم، همتراز است با گزاره هاي ديگري كه شنيده ايم به عنوانِ
نمونه در موردِ دين و دانشهاي جديد ، دين و انقلاب، دين و مبارزه ي طبقاتي و دين و عدالتخواهيِ
سوسياليستي
. نمونه ي مسيحيت نشان مي دهد كه گزاره هاي بسيارِ ديگري درباره گونه هاي ديگري ازسازگاري ها خواهيم شنيد كه تنها واقعيتي را كه ب يان مي كنند الزامهاي سازگاري است نه نفسِ سازگاري
.روشنفكرِ مسيحي به اين موضوع پي برده است و از اين رو از تقريرِ حكمهاي تماميت خواهانه با ادعاي
توضيحِ تمامي تِ تاري خِ دين و تماميتِ مشكلهاي جهاني خودد اري مي كند
. اين آن نوعي سازگار شدن باجهان مدرن است كه در خطه ي فرهنگي ما هنوز بايد انتظارش را بكشيم
.گزاره ي
"دين با حقوق بشر سازگار است " تنها در حالتي ايدئولوژيك يعني پوشنده و واژگون نمانيست كه بيان گرِ خواس تِ تغيير باشد
. اين سخن در گفتارِ همگاني سخني اس ت سياسي كه مثلِ هر سخنِسياسيِ ديگري مي تواند موضو عِ داوري قرار گيرد
. باور بدان و جريان ساز يِ سياسي گِ ردِ آن يك ح قِدموكراتيكِ سياسي است
.